من را بخوابان بر روی جاده ابریشم و در کنار حفره گنجشکی لالایی از لبهایت این پیرمرد جوان را به خرناسه ابدی میبرد یا میبراند خرناسه در قلمرو خرسی نیست درقلمرو انسان است موهای تو در حنجره ام گیر کرده اند از خواب می پرانی ام حالا مرا دوباره بخوابان در زیر آفتاب بخوابان از دیگران جدا بخوابان تنها بخوابان در کنار حفره گنجشکی بخوابان و در بهار بخوابان از پشت سر بیا و نگاهم کن (که حق داشت آن پدر که شبانه خیره به تو میماند) وروز و شب نگرانم باش آنگاه بی دغدغه مرا بمیران اینجا همین جا من اهل هند رفتن و این حرفها نیستم تو هند را بیاور اینجا همین جا ودر بهار درکنار حفره گنجشکی وقتی بوی نیمروزی تو میپیچد و پارچ آب از یخ تازه شبنم میگیرد اینجا آری همین جا مرا بخوابان رفتم که رفتفتن من عین رفتن من باشد وفرق داشته باشد با رفتن آن دیگران حالا تو فرق روح مرا با ناخنهای لاک صورتیه گچی ات وا کن من عاشق فرق سرم و پارچ آب را بر خاک تازه بریزان بر تمام خاطرات تلخ گذشته ات سوراخ لپ هایت تمام دنیا را در خود جا داده است انگار سیاه چاله ها را جذب کرده اند انگار و بازگشت من است این به سوی بی بازگشتی اغمای آن سوی نگرانی هایت دلم را آتش میزند حالا من از تو میرویم تو میروانی ام از هرچه از از هرچه با،از هرچه گرچه، تو می روانی ام روانی ام... روانی ام امشب حالا به روز حالا به شب حالا به هرچه روز و شب و بیست وچار ساعت من یکجا تمام شد حالا من میتراوم دستی مرا به سوی عشق میتراواند تکرار میشوند صداهای خیس تراوش حالا تو هرچه هستی من آن هستم من را بخوابان
پی نوشت: اصل شعر متعلق است به رضا براهنی که من با اندکی دخل و تصرف به نفع خود سرودمش. برای شادترین قصیده دنیا سرودمش
رئیس...! زمستان 89
+
نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389 2:5 توسط رئیس
|
داشتم با خودم فکر میکردم... ای دل غافل نکنه ما که انقدر تو این دنیا از این جماعت پرهیز میکنیم یهو وقتی مردیم بریم بهشت ببینیم این حوراعین بهشتی هم مثل اینا باشن! ما آخرشم نفهمیدیم.... اگه اینا بد هستن و باید ازشون حذر کرد پس چرا هی مارو نوید دادن برید بهشت خب اونجا مملوء از این عزیزکانه؟!
خب دیگه چرا خدارو به زحمت بندازیم.اینجا همه چی حی و حاظر....
پس ما بریم نقد بچسبیم!؟
چون باز سفید در شکاریم همه با نفس و هوای نفس یاریم همه گر پرده ز روی کارها برگیرند معلوم شود که در چه کاریم همه
پی عکس نوشت:این مثلا منم تو بهشت!اونم حورالعین! پی نظر نوشت:لطفا هرکسی نظرشو در مورد این قضیه شرح بده.
رئیس...!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 0:48 توسط رئیس
|
رئیس را در حین ارتکاب گناه ندا آمد:از پروردگار هیچ چیز پنهان نمیماند، یا رئیس فی الحال پرده از گناهت برمیداریم و پیش خلق رسوایت میکنیم! رئیس به سخن آمد و گفت:قبول ،خدایا تو به خلق گناه مرا بازگو و من از عظمت بخشندگی و ستار بودنت به خلق سخن گویم و خواهی دید که دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود...
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ این درگه ما درگه نا امیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
رئیس خاطی...!
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389 12:43 توسط رئیس
|
دلم میخواد آدمای بی منطق و بی شعور رو با دستام خفه کنم...
خرخر شونو بجوم...
فحش خوار و مادر و بکشم بهشون...
همین کیس کامپیوتر و بکنم تو حلقشون...
مخصوصا اونایی که هرچی براشون توضیح میدی باز حرف خودشونو میزنن!...
خدا...
الان با سر میرم تو مانیتور...
هیچی تو دنیا اندازه آدم زبون نفهم کفر منو در نمیاره...
ای بمیرید زببون نفهمای دنیا...
ای خدا....
پی نوشت:یکی هم بیاد مارو خفه کنه که ما هم جزو همون دسته زبون نفهمای دنیا هستیم و گرنه انقدر از زبون نفهمیه افراد عصبی نمی شدیم و خودمونو به د ر دیوار نمی زدیم...و اصلا باهاشون هم کلام نمیشدیم!
پی پی نوشت: جواب کامنتارو هم دادم.
رئیس...!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389 12:42 توسط رئیس
|
بعضی وقتا تمام زندگی برایت میشود جان بخشیدن به رویایی که سالهاست از درو دیوار ذهنت بالا میرود.
دنیای این روزای من است تلاش برای محقق کردن رویایی برای یه کاسه انار به انضمامه یک دستگاه کرسی و یک همنشین بی ریا.و بوی گل پری که تمام اتاق را آکنده کند از عطر خوشش. طنین صدای فرهاد ....(زردها بیهوده قرمز نشده اند...) عشق بازیه انار و گلپر و اندکی نمک و سرمای بی جان پائیزی که مغزت را از آسوده فکر کردن رها نمیکند و صدای پای تگرگی که پشت پنجره است...و قلقلک دادن شامه ات با بوی آن لعنتی گل پر و نم چوبهای بارون خورده... اندکی همصدا شدن با فرهاد در حین مور مور شدن کف پاهایمان لذتیست وصف نا پذیر... انزوای تو و کرسی و انار و گلپر و صدای فرهاد...!
اونجا رو با بزرگترین امپراطوریه جهان معاوضه نمیکنم.
قسم به این همه که در سرم مدام شد...قسم به من به همین شاعر تمام شده... قسم به این شب و شعرهای خط خطیم...دوباره بر میگردم به امن آغوشت!... به آخرین رویامان به قبل کابووسم....دوباره بر میگردم به آخرین بوسه ام...
پی نوشت:بلاخره یه روز میام دوباره به همه تون سر میزنم.یه روز خوب میاد...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389 0:1 توسط رئیس
|
مستی شب به خمیازه صبح نمی ارزد...
رئیس...!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 2:53 توسط رئیس
|
ای که چو افلاکیان بالا نشینی میکنی این جلال و کبریا را از کجا آورده ای
خاک را زر میکنی خود را توانگر میکنی نسخه این کیمیا را از کجا اورده ای؟ هر کجا نقدینه گی بینی کشانی سوی خویش جذبه آهن ربا را از کجا آورده ای؟ در هوای سیم و زر کارت به رسوایی کشید ای مریض،این اشتها را از کجا آورده ای؟ داغت این پایه به روی ... روی همچون سنگپا را از کجا آورده ای؟ دست یارت دست یاری با شیطان داده است ای دغل این دغا را از کجا آورده ای؟ چنگ و دندان شسته اما در کمین موش هاست گربه عابد نما را از کجا آورده ای؟ گر نه اهل بخیه ای،ای خان حاکم بازگو ملک مال کدخدا را از کجا آورده ای؟ ای وکیل و جلس و شورا که بای اهل ملا.. رائ صندوق فسا را از کجا آورده ای؟ ای که یارت خوشگلت آسان نموده مشکلت خوشگل مشکل گشا را از کجا آورده ای؟ یک نفر داننده عاقل در این بیغوله نیست! یا رب این دیوانه ها را از کجا آورده ای؟
کشتی صلح و صفا بازیچه شیطان شده است آخدا،این ناخدا را از کجا آورده ای؟
پی شعر نوشت:برداشت سیاسی اکیدا ممنوع! پی سفر نوشت:به لطف دعای دوستان ما صحیح و سالم از سفر رجعت نموده و دلمان به غایت برای دوستان تنگ شده است. پی غیبت صغری نوشت: خواهران و برادران وبلاگی با توجه به پاره از مشکلات شخصی و نداشتن دل و دماغ،ما مدتی دور از میادین هستیم.باشد که شما بیایید و سر بزنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389 0:8 توسط رئیس
|
اينجا اروميه است.ليك از شرح سفر و تشبيه شهر شما را چند سطري مستفيض كرده و از براي فخرفروشي و رشك قلم فرسايي مينماييم: صبگاههان موزه تاريخي شهر را از نگاه باريك بين خود گذرانديم و چندي كيفور شديم و به وجد آمديم از شكوه و عظمت قوم ترك. بعد از آن به درياچه نمك مشرف شديم كه جز حسرت و آه جگر سوز و تشكر از مسئولين از براي خشكاندن آن زياده عرضي نيست و شرح اين حادثه را علم ببيايد كه از قلم ساخته نيست. اما چهره شهر بسان نيويورك و لندن مينمايد با اندكي تغيير اساسي در فرهنگ و بافت شهري! اينجا ارزاني بر شهر سايه افكنده است و همه مردم در صلح و صفا امور ميگذرانند .مكانيست در نزديكيه اين شهر به نام بند كه گويي همان دربند طهران است و مجهز به تخت ها و تفرجگاههاي ازبراي عيش و عشرت. كه گويا پيش تر ها خدايي ناكرده در اين اماكن نجسي شرب ميشدست و و مردم خاك برسري مينمودند كه به ميمنت طلوع انقلاب ،مصاديق كفر و طاغوت و خاك بر سري به زير آمدست و به حمدالله مردم در عيش سالم به تفريح مصلح روز ميگذرانند. اينجا همه مردم زبان اصلي گويش ميكنندو مارا به چشم اجنبي ميپندارند.ارزاني بر شهر سايه افكنده است وخلاصه همچي آرومه و مردم همه خوشحالند. عجيب جاييست اين پايتخت آذربايجان غربي كه مارا سر ذوق آوردست و قلم ميفرساييم از براي آگاهي شما..
ملالي نيست جز دوريه همه دوستان وبلاگي و غير وبلاگي.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 13:30 توسط رئیس
|
من عازم سفر شدم. الان دارم
میرم.
خلاصه حلال کنید....
ببخشد اگه وقت نکردم جواب کامنتها
رو بدم.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389 21:13 توسط رئیس
پزشکان اصطلاحاتی دارند که ما نمی فهمیم ما درد های داریم که آنها نمی فهمند نفهمی بد دردی است خوش به حال دامپزشگان!
پی نوشت:
امان از نفهمی.وقتی که داری با تمام وجود درد تو به ینفر میگی و یارو فقط نگاهت میکنه. بعد یه جواب بی ربطی میده که از صدتا جواب ندادن بدتره. حرف زدن و درد و دل کردن با یه آدم نفهم،این عذاب آور ترین کار دنیاست.
رئیس...!
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389 3:9 توسط رئیس
|
دی همی خاموش بودندی و قفا ها در هم کشیدندی و خوابیده بودندی...
که به بانگی و صدایی مریدان و یاران برخواستندی!صدا چون پتکی می مانندی
که به دیوار کوبیدندی.
یاران و مریدان همه از جا پریدندی و بهر سو گردن کشانندی،اما چیزی
ندیدندی.یکی ازمریدان پریشان
و خواب آلود گفت که صدا از آن طرف آمدندی...
اشارتش به آلونک "رئیس"بودندی.مریدان همه چهره به سوی آلونک گرداندی و
نگرانی از چشم ها گذرانندی.
مریدان سراسیمه و هراسن طاقت نیاوردندی و به سمت آلونک "رئیس" روان شدندی.
مریدان با هزار استغفار در را بکوفتندی و سینه ها چاک بکردندی و بانگ
زدندی:که ای "رئیس"در بگشا و جماعتی را از نگرانی برهانندی.ویا رخصتی عنایت
فرمودندی تا ما در را در هم کوبانندی و وارد شویمندی.
که دیگرما مریدان را تاب نگرانی نیستندی.صدای پتک به ناگاه باز ایستاد و
سکوت همه جا پرتو فکنندی!!
شیخ الرئیس به در آمدندی و در گشودندی و چشم ها چون به شیخ الریش افتادندی
شیونها و فغان ها به هوا برخواستندی.
بر پیشانیه رئیس برآمدگی رسته بودندی و خون از میان چشمها و بینی بر ابای
رئیس ریخته بودندی!مریدان فغان ها کردندی و به خود لطمه ها زنندی،یکی را
توان پدید آمد و پریدندی:((ای رئیس!این گونه چرای؟))
رئیس با لحن حزن آلودی خطاب به مریدان گفتندی:از جفای روزگار به تنگ آمده
بودمدی و سر به دیوار میکوبیدمدی!
از میردان شیونها بپا خواست و گریه ها سر داند.یکی را از مریدان صدا آمد:یا
رئیس تورا چه رفته است که این گونه سر بر دیوار میکوبیدندی؟بگو تا جان
فدایت کنیمندی و زلف ها با تو گره بزنندیم و جانمان با جانتان تاخت
بزنیمندی.
رئیس دست چپ بالا بردندی و چشم مریدان از پی دست او خیره برفتندی.
در دست چپ کاغذی بودندی.رئیس خندید؛خندیدنی چنان که آب در چشمانش حلقه
بزدندی.آنگاه در برابر چشمان یاران افتان خیزان خود را به دیوار آلونک
رسانندی وتکیه بدادندی و از درون آلونک رئیس ندا سر داندی:قبض موبایل استکه
چون کارنامه ای بدست چپمان داده اند و در آن آمار مصرف و آبمان و پیامک و
همه را درج نمودندی
و ما را به پرداخت آن توانایی نبودندی و شما هم بیش از این علاف نشوید وما
را راهی نیست جز کوفتن سر خود به دیوار.اکنون بروید و بخوابید که فردا قبض
های شما هم در دست چپتان باشد!
(( به تاریخ چهار یا پنج هجری ))
رئیس...!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 21:31 توسط رئیس
|
چند وقت پیش داشتم قلیون میکشیدم و دودهای اونو حلقه حلقه روانه آسمان میکردم(تعریف از خود نباشه همین یه هنر و تو دنیا دارم) یهو از خستگیه زیاد پای قلیان خوابم برد...در عوالم خواب از توی یکی از این حلقه های دودی که از دهانم داشت به سمت سقف اتاق میرفت،یهو یه موجودی شبیه خودم در اومد و با چشمان دریده شروع کرد به من نگاه کردن!من که در عالم خواب از ترس قالب تهی کرده بودم با تته پته ازش پرسیدم:ها ؟تو کیی؟چی میخوای؟اینجا کجاست؟. مردک نگاهی به سر و روی ما انداخت و با عصبانیت و گستاخیه خواصی جواب داد: الاغ جان من غول قلیونم دیگه!!!برق از سرم پرید و با جدیت و با تردید خاصی پرسیدم:چی چی ،غول قلیون؟ گفت:دست به جنبان که دارم ناپدید میشوم...قدری درنگ کن و آرزویی از ما طلب کن. من که دیگه وقتی واسه پرس و جو و تامل بیشتر نداشتم به خودم گفتم خب هومن یالا عجله کن کاری به راست و دروغش نداشته باش آرزو کن یالا... گفتم:چندتا آرزو میتونم بکنم .گفت :یه دونه.گفتم:عجب غول ضعیفی هستی همه غولای دنیا سه تا سه تا آرزو براآورده میکنن و اونوقت..غوله قاطی کرد و گفت تو لیاقتت همین اندازست یالا دارم میرم! من که از این تحویل بازار به حالت کیفور در اومده بودم سریع متمرکز شده و به مغز کوچکم فشاری آوردم و گفتم :ای غول قلیون وبلاگ من بشه پر بیننده ترین وبلاگ! غوله سه گرمه هایش رفت به هم و گفت دیدی الاغی آخه آدم، من غولم وبلاگ نمیدونم چه کوفتیه! یالا یکی دیگه آرزو کن دارم میرم. دوباره گفتم:خب غول جون بیا و یه کاری بکن، این دوره ریاست آقای احمدی نجات زودتر تموم بشه و...که غوله براق شد تو سینم که من سیاسی نکن!من به سیاست کاری ندارم! سریع گفتم:خب خب باشه یکی دیگه وایسا.. بیا و یه آقایی بکن یه کاری بکن ما خدمت مقدس سربازی نریم... غول قاطی کرد و گفت :کارت پایان خدمت جرم داره ما خلاف نمیکنیم!!من که دیگه اساسی شاکی شده بودم گفتم:خاک بر سرت پس تو چه غول مزخرفی هستی چه غلطی میتونی بکنی؟ گفت :ای گستاخ به غول قایون توهین میکنی؟الان سوسک ت میکنم! هیچی دیگه چشمامونو باز کردیم دیدیم یه سوسکیم که قلیون به دست خوابش برده!
پی توهم نوشت:بر گرفته شده از داستان مسخ "کافکا". پی غول قلیون نوشت:شما بودید چی آرزو میکردید؟ رئیس...!
+
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389 20:0 توسط رئیس
|
چند روز پیش سالگرد رفیق هشت سالم احسان بود.احسانی که پارسال همین موقع ها از پیشم رفت که رفت. احسان دانشجوی ترم آخر لیسانس زیست شناسی دانشگاه تهران بود.احسان آبان پارسال با یکی از دانشجو های دکتری رفته بود یکی از روستاهای دماوند که نمونه زیستی جمع آوری کنه که بخاطر نبودن جای مناسب برای خواب شب به مسجد روستا رفته بودن و صبح به خاطر گاز گرفته گی دیگه صبح و ندید. به همین سادگی.به علت نقص بخاریه مسجد! یک ماه قبل از رفتن همیشه گی اش با دو چرخه دو نفری رفتیم جاجرود و برگشتیم.هر جمعه با دوچرخه میرفتیم پارک پردیسان و با تور پروانه گیری که احسان خودش درست کرده بود پروانه میگرفتیم.تقریبا تمام موزه های تهران را باهم رفته بودیم و همیشه باهم موش ها و خرگوش های آزمایشگاه دانشگاه رو غذا میدادیم و در مورد وجود خدا و تکامل انسان و حیات و خیلی چیزای دیگه انقدر بحث میکردیم که آخر سر منو قانع میکرد و بهم میگفت هومن مطالعت کمه. همیشه وقتی بعد از ظهرهای جمعه کلافه میکرد جسممو میرفتم پیشش و تو پارکینگ خونشون توی آزمایشگاه زیست شناسیش که خودش درست کرده بود و با سلیقه مثال زدی تزیینش کرده بود برام با اون ستار خسته اش موسیقی یا مولا دلم تنگ اومده و میزد و منم دم به سازش میدادم و همین برام نوستالوژی ترین صحنه عالم بود. خلاصه دیروز که داشتم میرفتم مراسم سالگردش دلم عجیب هوای سازشو و صداشو غصه ی توی صداشو کرده بود. به خودم میگفتم کاش این آهنگ و امروز میشنیدم کاش یه سه تار به دست پیدا میشد و امروز این آهنگ و برام میزد. بخداتوی اتوبوس واحد نشته بودم و توی همین فکرا بودم که یهو یه پسر لاغر سه تار به دست از در عقب اتوبوس وارد شد و این آهنگ و با سوز عجیبی زد. من مونده بودم آرزوی برابرده شده و دوتا چشم خیس... توی جیبم هرچه پول داشتم دادم به اون پسر و یپیاده شدم...
اين شرح فراق را
الم بايد كه از قلم
نيايد....
دلا خون شو خون ببار بر کوه
و دشت و هامون ببار دلا خون شو خون ببار بر کوه و
دشت و هامون ببار به
سرخی لبهای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به
کام عاشقای بی مزار ای
بارون
ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون
ببار این شعر رو با صدای استاد شجریان را احسان خیلی
دوست داشت
+
نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389 1:9 توسط رئیس
|
توضیح اولیه:در جهان میلیاردها کهکشان وجود دارد.و منظومه شمسی با نه سیاره و میلیونها ستاره در یکی از کهکشانها که کهکشان راه شیری نام دارد قرار گرفته است.وزمین یکی از کوچکترین سیاره های این منظومه است.وشمایی که این مطلب را میخوانید نقطه کوچکی هستید در این کره زمین. چندی پیش مطلبی میخوندم که عجیب ذهنمو درگیر کرده! خوندم که اگر یه موشک با سرعت 1000کیلومتر در ساعت از سطح زمین به سوی خورشید پرواز کند ،17 سال بعد به خورشید میرسد!!مسافت به این بلندی ؟!حال شما منضومه شمسی را با هشت یا نه تا سیاره در نظر بگیرید.که زمین سومین سیاره نزدیک به خورشید است.ببینید تمام منظومه شمسی چه وسعتی دارد! این تصویر نه سیاره موجود در منظومه شمسیست که به دور خورشید در حال حرکت اند.(در ضمن بزرگیه خورشید 34 برابر زمین است!)
اینک اصل مطلب: این منظومه شمسی با آن عظمت تنها نقطه ایست روشن در کهکشان راه شیری.همین کهکشانی که درعکس میبینید.یکی از آن نقطه کوچک های روشن منظومه شمسیست با آن یال و کوپال!که اصلا در عکس شاید دیده هم نشود!
کره زمین تنها نقطه ناچیزیست در منظومه شمسی و نا پدید در کهکشان راه شیری و خود کهشان راه شیری یکی از میلیونها کهکشان جهان هستی ست و گم در کهکشان های دیگر!!(قطر کهکشان راه شیری 100000 سال نوری و ضخامتی بین 15000هزار سال نوری دارد)که تنها یکی از میلیونها کهشان های عالم است.
این عکس کهکشان راه شیریست:
اکنون به چرخش الکترون ها اطراف هسته نگاه کنید !!!
درست مانند چرخش سیارات به دور خورشید. وچرخش خورشید به دور محور خودش. چرخش کهکشان با آن عظمت به دور مرکز خودش. خلاصه همه در چرخش اند.و همه به یک شکل منظم. وانسان همانند نقطه ناچیزیست بر این زمین.
پی نوشت: هی نقطه ناچیز، ببین اصلا این همه خیانت و دروغ ارزشش را دارد؟
رئیس...!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389 22:42 توسط رئیس
|
با لگد به دنیا آمدم با لگد خوابیدم با لگد بیدار شدم بیداری بی موقع من ،همه را گیج کرده بود مخصوصا خواهرم را که با لگد ازدواج کرد تا من هم هرچه زودتر داماد شوم غافل از این که من کودک عجیب الخلقه ای هستم کور نقاشی،کر موسیقی،لال شعر و این روزها مدام به این فکر میکنم که چرا برج آزادی انقدر گشاد شده است!
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم عزیز ریاضی ام که همیشه میگفت:
گوساله، بتمرگ!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 0:52 توسط رئیس
|
طهران؛ اسمش که می آید ،یاد صدای موتور و بوق ماشین و تاخیر مترو و آمار دادن دخترای دبیرستانی توی مترو میوفتم. اسمش که می آید یاد خاطرات خیابان ولی عصر با اون درختهای بلند بد قواره لعنتیش میوفتم. یاد دربند...یاد قلیان...یاد کاخ کذاییه نیاوران.یاد خودم!یاد جوونیام! درست یادم نیست توی یه کتاب از صادق هدایت فکر میکنم"توپ مرواری"بود،خوندم ؛تهران یعنی "ته" عوران" یعنی "ته"لخت ها" بعد دوباره گفته بود تهران شایدم به معنیه:"ته"ران" باشد یعنی ... میدونم حرفای هدایت بیشتر جنبه نمادین داره تا علمی،ولی من قبولش دارم. خلاصه؛ بعد از همه این حاشیه رفتن ها درد دلم و بگم.جای دوستان خالی دیروز به خاطر کارمان مجبور شدیم مشرف بشویم میدان"شوش"و اونطرفا... وقتی از متروی قیطریه سوار مترو شدم همه چی خوب بودالبته تقریبا,بعد از چهل ،پنجاه دقیقه وقتی تو ایستگاه شوش پیاده شدم یهو همه چی عوض شد! در وحله اول تیپ ها و شخصیتها!در وحله دوم چهره شهر.به خودم گفتم من هنوز توی تهرانم؟یا یه شهر دیگه پیاده شدم؟این مترو که تا حرم مطهر بیشتر ایستگاه نداشت! خلاصه بعد از دنبال کردن تابلو ها و پرس وجو از عابرین خیالم راحت شد که هنوز داخل پایتختم. سرتان را درد نیارم؛بعد از دیدن چهره شهر و زن ها ومردهای تا دلتان بخواهد خمار،به این نتیجه رسیدیم که نه بابا همش حرف مفت بوده کی میگه تهران طبقاتی شده؟کدوم بی وجدانی میگه طبقاتی بودن در جامعه بی داد میکند؟ بدترین صحنه اونجا بود که زنی حدودا بیست و پنج ،بیست و شش ساله داشت روی جدول کنار خیابان از زور خماری چرت میزد و مگنای قرمز دود میکرد اونم به زور. البته این مسافرت یه چیز خوبم داشت؛سوار اتوبوس برقی شدم و کلی حال کردم.البته این اتوبوسهای برقی و بدون آلاینده و دوستدار محیط زیست و کم سر وصدا خیلی فرسوده بودن.انگار که مال خیلی قدیم بودن!
دسته گل همه درد نکنه.
رئیس...!
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389 16:33 توسط رئیس
|
خدا جون ببین میدونم سرت خیلی شلوغه اما یه دقیقه بیا وب ما و یه توضیح مختصر به ما بده. خدا من چاکرتم یکم حالم خوب نیست یه کم عصبیم قول بده اگه بد صحبت کردم ناراحت نشی ها!ما شنیدیم شما خیلی لارج و انتقاد پذیری! میرم سر اصل مطلب: خدا،با شما هستم،با شمایی که میگن آخر با معرفاتو و رحمانایی! این چه بساطیه آخه؟که چی فدات شم؟خب بعدش،آخرش؟ قربونت برم خودت خلق فرمودی..خودتم جمعش کن! اولا که چی میشد همرو مطمئن کنی اون دنیا حقیقت داره؟لابد گفتی نکنه همه مطمئن بشن و همه به چشم ببینن اون دنیایی هست دیگه گناه نکنن و اونوقت در جهنم تخته بشه و پرسونلش بیکار بمونن! خب آخه این چه بازییه؟ما رو محبت فرمودی و خلق کردید، تازه ما شانس آوردیم و کور و کر وچلاق آفریده نشدیم و سالمیم که اونم لابد صد جور باید جواب پس بدیم. داشتم میگفتم خب مار رو خلق کردی که امتحان بکنی؟شما که بابا دانای کلی پس دیگه امتحانه برا چیه؟ گیرمم که امتحان فرمودین،چیو، کیو میخواین امتحان بفرمایید؟آخه فدات شم مارو که خودت ساختی ،خودت خلق کردی،خودت آوردی...دیگه ما باید تاوان چیو بدیم؟ آقا دم شما گرم ؛شما آقا ،شما سرور،شما تاج سر ،شما رحمان،شما صمد...فقط بی زحمت یه کلام بگو که چی؟آخر آخرش یه دنیای دیگه ای باشه یه محکمه ای هم باشه،بعدش چی؟میخوای یه عده ای رو تا آخر نمیدونم کی بهشون حال بدی و یه عده ی مفلوکیم رو تا آخر نمیدونم کی عذاب بدی؟ نوکرتم بالاخره چی؟به کی به کی قسم من اگه بخوام به شما جسارت کنم.یعنی اصلا مال این حرفا نیستم.فقط یه محبتی میکردی از اون اولش یه کاتالوگی یه بروشوری تهیه میفرمودین میدادین به این فرشته ها بیارن زمین پخش کنن و توش توضیح میفرمودین برنامتون چیه! بابا اصلا غلط کردم شما خودتون علیمید ما رو چه به این پیشنهادات. ما هم مجبوریم اندر کف خلقت بمونیم و دم بر نیاوریم. راستی خدا من یه نفر و دوس داشتم و همه زندگیمم براش گذاشتم اما اون رفت و اصلنم هیچی یادش نمونده و براش مهم نیست منم بابام داره در میاد!با این توضیح تکمیلی و شرح حالی که از خودم دادم از ما یکی در گذر و با ما اون دنیا حساب کتاب نکن من همه گناهام پاک شده از بس نامردی و بی مهری دیدم. به خدا من پاکه پاک شدم.منو از حضرت ایوب هم بیشتر صبر بده و دیگه مارو بیخیال.ما حساب بی حسابیم.
پی نوشت:کسی اگه از برنامه خدا خبر داره به ما هم بگه.ما جوونیم و خام.
رئیس...!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389 3:1 توسط رئیس
|
پی نوشت: هرچی دوس دارین نظر بدین. منم جواب میدم. ناسزا و فحاشی هم مجاز است. تعریف تمجید هم حلال است. بله ما هم انسان جوادی هستیم که میریم با هنر پیشه ها عکس میندازیم. (ولی به جون هر چی نامرده بهداد خودش گیر داد عکس بندازیم.) منم نظر خودمو بعدا میگم. رئیس...!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389 3:9 توسط رئیس
|
چراغ خیلیا واسه رفاقت نفت نداره. ببین با تو ام: _ مسعود خان این جهان گذرنده را خلود نیست؛هیچ کس را اینجا مقام نخواهد بود.چنان باید زیست که پس از مرگ بر ما دعای نیک کنند. _مسعود خان اگر باید رشگ برد،به کسی رشگ ببریم که خوشبخت است.مرد نا حسابی ما کجامون شبیه خوشبختا بود؟ _مسعود خان دوستی نعمتی است که تنها برای شادکامی کافی است،لیکن ما آنرا به تمنای نعمتهای دیگر آلوده و مکدر میکنیم. ودر آخر _مسعود خان زخمی را که معشوق میزند،میتوان به دست دوست مرهم گذاشت اما درد بیدوستی را هیچ معشوقی نمیتواند دوا کند.
تنها رفیق قیمتیه ...اینو هزار بار بنویس
+ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران
حالا دیگر یک سال گذشت و دوباره سرنوشت رفاقت مارا تمدید کرد. دوباره بالای رفاقت دست دادیم و دوباره سر سلامتی گفتیم.
+جهان روشن به ماه و آفتاب است جهان ما بدیدار تو روشن... پی تشکر نوشت:سعید خان ما در ره عشق تو اسیران بلاییم.تو را شاهد گرفتیم بر این تمدید.
رئیس...!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389 0:54 توسط رئیس
|
وقتی اتوبوس با سرعت پیش میرود به سوی شهری دیگر،به خیالم دارم از خودم
دور میشوم.
تا به مقصد میرسم تو باز اونجایی.ای دریغ که اتوبوس توقف میکند.کاش میشد تا
ابد این اتوبوس میتاخت.
نفرین به تمام اتوبوس های دنیا که متوقف میشوند.
سفر یعنی رها شدن از تابوی زندگی...رها شدن از اتاق و میز و کار میز
کامپوتر و دست نوشتهایه صدتا یه غاز.
رها شدن از تشک همیشه پهن کف اتاق.سفر یعنی فرار از تو.از خویشتن.چه سود از
این تلاش مذبوحانه؟
سفر یعنی منو گستاخیه من...
همیشه رفتن و هرگز نماندن...
هزاران ساحلو نادیده دین به پرسش های بی پاسخ رسیدن...
من از تبار دریا از نسل چشمه سارم... رهاتر از رهایی حصار بی حصارم...
ساحل حصار من نیست...
پایان کار من نیست...
همدرد و یار من نیست... کسی که یار من نیست...
در انتظار من نیست...
پی سفر نوشت:هرکس فکر میکند دنیا بهش بدهکار است برود مسافرت.تا با دنیا
حساب بی حساب شود.
پی خودم نوشت:خواستن و همه می خوان،باید بلد بود...بلدی و باس یاد گرفت.
سرباز جنگ رفته تعریفش از جنگ درسته.
عاشقی به عشق باید دوام داشته باشد نه به وفاداری. اگه مردی به اینه که تو خیال کردی،من فاتحه خوندم به هرچی
مرده.
پی فیلم نوشت:آخر فیلم "آقای هالو"علی نصریان به بغل دستیش تو اتوبوس
میگه:سفر آدم را پخته میکند.
شنیدن این جمله در آخر فیلم بعد از همه اون اتفاقات همیشه مرا متاثر میکند.
رئیس...!
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389 13:32 توسط رئیس
|
اینجا جیب ما خالیست ولی قلبمان لبریز از دوست داشتن شما...!
اینجا به نیت همه زیر بارون رفتم(هاله.درویشِ.پری.گلنوش.شازده.لی لا.آبان.آدرینا.ابک.شاسکول.علی .فرشته.همکلاسیمان.مهرداد.شیما.......و همه عزیزانی که الان دارن این متنو میخونن)
اینجا تنباکویه تازه و دوست کهنه بهترین تحفه عالمه..!
رئیس...!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 13:39 توسط رئیس
|
چه کابوسی... ساعت حدودای سه بود ... از خواب پریدم... خیس عرق... پاهایم تا مرز انجماد پیش رفته بود...
وسط دریای خون... خودم را دیدم ... دست و پا میزدم،انگار دریا مرده بود.انگار همه مرده بودند عشق قدیمی روی آب با تلاطم دریا جا به جا میشد من مرده بودم،او مرده بود در بی وزنیه مطلق غوطه ور بودم همه چیز مانده بود روی دستانم دستانم میلرزید و به سمت عشق از دست رفته آبها را کنار میزد ترس تا مغز استخوان پیش رفته بود نفسهایم به شماره افتاده بود او به سمت شمال میرفت و من دست و پا زنان از پی او آبها را کنار میزدم چه تصویر غریبی... صدایم در نمی آید... بدنم سرد است... تازه میفهمم دیگر مرده ام و از حرکت باز می ایستم. دیگر تقلا نمیکنم...
آری مرده ام...مرده است. چه حقیرانه... فقط گریه میکنم و به آرامی غرق میشوم...
پی خواب نوشت: سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم...
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 1:49 توسط رئیس
|
"مش بتول آغا" اسم اون خانومیه که تو عکس کنار من نشسته.
(توضیح تکمیلی در مورد اسم؛"مش" به معنای مشهدی،یعنی کسی که مشهد رفته
است.
"بتول" که یعنی همون بتول."آغا" هم به خانوم های سید اطلاق میشود)
مش بتول آغا از راه دوختن گیوه(گیوه؛کفش مردونه ای که تماما از نخ دوخته
شده) و فروش آن امرار معاش میکند اما آنجلا توی فیلمها و با عرضه کردن
خودش صاحب مبالغی هنگفت میشود.
مش بتول آغا تویه یه دهات به اسم کرهرود زندگی میکند اما آنجلا توی
آمریکا میزید!
مش بتول آغا آه در بساط ندارد ولی آنجلا همه چیز در بساط دارد!
مش بتول آغا سفیر صلح سازمان ملل نیست ولی آنجلا هست.
مش بتول آغا تا حالا یه دونه شوهر بیشتر نداشته ولی آنجلا....
مش بتول آغا سیده ولی آنجلا اجنبیه!!
مش بتول آغا تو کجا آنجلا کجا....
چرا تو میشی مش بتول آغا و آنجلا میشه آنجلا؟!
ببینم مش بتول آغا انجلا رو میشناسی؟
تو تا حالا فیلم orginal sin و دیدی؟
ببینم مگه شما تو یه قرن و یه دنیا
زندگی نمیکنید؟
پس چرا انقدر فرق داری؟!
ببینم مش بتول آغا تو میدونی خارج کجاست؟!
رئیس..!
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 23:50 توسط رئیس
|
پاهایم دیگر تکان نمیخورند! سر جایشان محکم ایستاده اند! به عنوان اعتراض قدم از قدم بر نمی دارند! انگار جسم خسته ام را بر نمی تابند. انگار از پا به پا اومدن با تصمیمات غلطم خسته شده اند. ای پاهای مهربانم بیایید.ملتمسانه شما را قسم به همراهی میدهم. مرام بگذارید و این آخر خط هم با صاحبتان باشید.نیمی کمتر از راه مانده است. برتابید این فصل آخر زندگیم را. چشم، دیگر اشتباه نمیرویم.چشم بلند پروازی تعطیل. دیگر خبری از پی سعادت دویدن نیست. چشم، دیگر خبری از راه پیمایی های طولانی و بی هدف شهر نیست. به روی چشمم، چشم، دیگر سگ دو نمیزنیم در کوچه های خاطرات گذشته. بله میدانم ...شما خسته میشوید.شما تاب این مسر طولانی را ندارید... تو رو خدا بس کنید این ساز مخالف را ،حرکت کنیید تا بقیه اعضائ بدن از شما پیروی نکردن... بیایید تا قلبم هنوز همراهی میکند... بیایید تا مغزم هنوز معقول است... تا دستانم هنوز میلرزند و غذا دهانم میگذارند.... من تابع شما هستم زین پس بفرمایید جلو تر... رئیس...!
+
نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389 14:10 توسط رئیس
|
تو دل تموز زير باد كولر در مركزي ترين شهر اين كشور پهناوربه دنيا آمديم و در دم چاييديم! انگار كه تصوير دنيا از سياه وسفيد به رنگي تغيير كرد. و اینجا، جایی برای روایت صادقانه ی اندیشه های ِ زخمی ِ من... ما را به چوب و رخت شبانی فریفته اند/ این گرگ سالهاست که با گله آشناست.. ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد........ میگذره این روزا از ما ...ما هم از گلایه هامون...